قبل از خواب فک کردم بنويسم، بنويسم براي دخترم که بداند به مرحله يي رسيدم که مرگ را پذيرا هستم. قدري بيشتر از انچه که زندگي را پذيرا هستم. چرا دخترم؟ چون مايلم او هم بپذيرد با درد کمتر و رنج حداقل. زودتر به زندگي برگرد.
چرا مرگ را پذيرفتم. چون اوج، رشد و بهبودي را اميد ندارم. مثل کسي که به حداکثر ظرفيت خود نزديک شده و از اين به بعد در سراشيبي ست. سراشيبي انحطاط و فرسودگي. شايد انتظار دارم با پرستيژ بروم. با يک تصوير قابل قبول. تصويري که ياداوري ش، ياداوري درد، فرسودگي، کهولت نيست.
مرگ را مي پذيرم چون مرگ نهايت زندگي ست و زندگي آغاز گرمرگ. در زندگي به اندازه يي که درک و توان داشتم بهره بردم، زندگي و دستاوردهايم نه ارزشمندتر از يک فرد تهي دست يا کمتر برخوردارست و نه بي ارزشتر از يک فرد موفق. من يک نقطه در روي پيوستار منحني نرمال هستم. گرچه ميلي وامي داشته تا حدي تلاش کنم که به نوک هرم نزديک شوم اما نوک هرم ارزشش و اعتبارش بواسطه عقب ماندگي منست! در کنار هم معنايي داريم، بدون ناموفق، موفقيت چگونه تعريف ميشود.
زبانم الکن بوده که بتوانم تجاربم را منتقل کنم. اين تجارب ارزش افزودن به گنجينه تجارب را دارد، نه اينکه چراغي فرا روي راه باشد. تنوع و تکثر تجارب کمک ميکند ديد جامع تر باشد. شايد به ژرفاي روح هم کمک کند تا کمتر دچار تلاطم شد
خلاصه زندگي نه موهبت فوق العاده و نه مرگ شر نا گزير.
برچسب:
نویسنده: محمد رحمانی