روند
زندگي چنان شتاب گرفته که ازش عقب مي مونم، يه ويزيت رفتن نه تنها نصف روز رو کامل مي بلعه، بلکه بعدش هم اونقدر خستم که نمي تونم کاري بکنم، قبلا گرما زده نميشدم، اما الان انرژي سابق رو ندارم، همسرم ميخواد قابلمه سايز 28 بخره، ميگم مثلا ما در سال چند بار مهمون داريم که نياز به اين قابلمه داريم! زودپز ديگه واسه چي؟ زماني که به خودم اختصاص ميدم رو به کاهش رفته
همين صبحي خواب ديدم که اطاق دستخوش تغيير شده چون يه کارمند جديدقراره بياد، وسط شلوغ پلوغي از اطاق بيرون ميرم و بعد که بر مي گردم مي بينم ميزم نيست؟ فرياد ميزنم کي ميزم رو جابجا کرده و برده؟ همه اول توجه ميکنند، فريادم مملو از خشم و عصبانيته، اما بعد همه مشغول کارهاي خودشون ميشوند گويي که اصلا من وجود ندارم، اين بيشتر آزارم ميده!
تحليل محتواي خواب، رنجشم رو بيشتر ميکنه. اينکه احساس بي پناهي کنم.
برچسب:
نویسنده: محمد رحمانی
تاريخ: دوشنبه
3 تير
1398 ساعت: 13:56